من با جنگ متولد شده‌ام. كمي ديرتر البته؛ ۲۴ روز. فرقي هم ندارد. چيزي را عوض نمي‌كند اين عدد. در دو هزار و هشت‌صد و فلان‌قدر روز، بيست‌وچهار هم عددي است مثل صفر.

نسبت من با جنگ اما فقط هم‌زماني تولد نيست. من با جنگ، بزرگ هم شده‌ام و بيش از نيمي از كودكي‌ام را با تماشاي جنگ گذرانده‌ام. در يك جهنم مرزي زير سايه‌ي هواپيماهاي عراقي كه ديوار صوتي را مي‌شكستند، كپ كرده‌ام و جيغ كشيده‌ام. براي مسلسل‌هاي سياه پلاستيكي‌ام كه مادر نگران و بي‌طاقت از دوري پدر، خرد و خاكشيرشان مي‌كرد، گريسته‌ام. با صداي شليك ضدهوايي‌هاي پادگان نزديك خانه‌مان، از خواب پريده‌ام. حجله‌ي دوست نوجوان هم‌سايه‌مان را وقتي از مدرسه برمي‌گشتم، مبهوت تماشا كرده‌ام. رد موشكي كه چند لحظه بعدش شيشه‌هاي خانه را مي‌لرزاند، در آسمان سياه دنبال كرده‌ام. و لابد خيلي بچه‌تر از آن بودم كه بدانم نبايد بنشينم و ساعت‌ها به اين فكر كنم كه اگر موشك صاف بخورد وسط خانه‌ي ما چه بلايي بر سر من و مامان و زهرا خواهد آمد! و...

سال‌ها، دقيقاً سال‌ها با اين جمله بغض خودم را خفه كردم: ولي ما دفاع مي‌كرديم؛ به ما حمله شده بود. اين سال‌هاي نزديك‌تر اما، كه بيشتر خوانده‌ام و شنيده‌ام، زور اين جمله هم ديگر به آن بغض نمي‌رسد. شراب تلخ‌تري لازم است.

از جنگ، چيزي براي من نمانده است. جز خاطراتي كه امكان ندارد يادم بروند و امكان ندارد آزارم ندهند. و يك كودكي زخمي. و يك جواني زخمي‌تر. و احترام عجيبي كه براي خون‌هاي ريخته‌شده در آن هشت سال لعنتي، هنوز دارم. خون انسان هر جا بريزد محترم است؛ چه رسد كه براي دفاع باشد و بعد هم زير ظلم.

بگذريم. روزي جنگ بود. روزي ديگر جنگ نبود. اما آن‌ها كه جنگيده بودند هنوز سر جنگ داشتند، آن‌ها كه نجنگيده بودند هم سر جنگ برداشتند. روزي كه جنگ نبود هم جنگ شد! من با جنگ به دنيا آمده‌ام. وقتي جنگ تمام شد، كودكي من هم تمام شد، اما جنگي نو شروع شد. جنگ با من به دنيا آمده بود. من و جنگ، هم‌زاد هم‌ايم. من و جنگ... آه؛ اين هم‌زاد دست از سر من برنخواهد داشت.

اين يادداشت را نوشتم، اما هنوز شروعش نكرده‌ام. هنوز نمي‌توانم شروعش كنم.