آه اي ناشنيده‌ها...

حدس مي‌زنم اگر يك روز همه‌ي چيزهايي كه به‌م نگفته‌اند را يك‌جا بشنوم دق مي‌كنم؛ از غصه يا از شوق، چه فرقي دارد؟

نمي‌دانم چرا حالا يادش افتاده‌ام:

سال‌ها پيش، جايي خواندم كه «...وَ ما مِن مسجدٍ إلّا هَدّمَه»؛ يعني مسجدي باقي نمي‌ماند كه ويرانش نكند.

كي؟ كِي؟

منجي؛ روزي كه بيايد.

شنيده بودي؟

 

پي‌نوشت: ناشنيده‌ها يا كم‌تر شنيده‌ها معمولاً جذاب‌اند. بعيد مي‌دانم وقت‌ات تلف شود اگر اين را حوصله كني و بخواني. ويرايش‌اش هم كرده‌ام تا خواندنش روان‌تر باشد. دو جور مي‌شود خواندش: جوابيه يا ناگفته. حال هركدام را نداري، آن جور ديگر بخوانش. به تعبير علي ابن ابي‌طالب، فارغ از اسم‌ها ببين حرف چيست.

بعداً چيزكي مي‌نويسم ـ حتماً ـ درباره‌ي بلايي كه «ايدئولوژي» در اين ملك بر سر «تفكر» آورده است؛ با خوب و بدش كاري ندارم.

 

خلاص!

عقلا اين يكي دو روزه با شيوه‌هاي مختلف خرفهمم كرده‌اند كه «خودت را سانسور كن». من هم ديگر حوصله‌ي جر و بحث ندارم، حوصله‌ي نوشتن هم فعلاً ندارم. خلاص.

 

پازل‌پست

پيش‌نوشت: اين پست، يك پست پست‌مدرن است كه تشكيل شده از تعدادي قطعات بي‌ربط و ربطش به من ربطي ندارد؛ با خودتان! اين‌ها را بايد مي‌نوشتم وگرنه هم من از دست مي‌رفتم هم مطالب!

 

سوم اين‌كه از وحيد و پدرخوانده جداً به پنج زبان زنده‌ي دنيا عذر مي‌خواهم: ببخشيد، ايسكيوزمي، باغشلا، سايونارا، اسكوزه‌موآ! واقعاً باعث خجالت است اين‌همه تأخير؛ مي‌دانم و هيچ عذري هم نمي‌آورم كه اهل فكر گفته‌اند بدتر از گناه است. پس در نهايت شرم‌ساري و به شيوه‌ي پاورچين، اين پست را شروع مي‌كنم با جواب دعوت‌هاي اين رفيق كچلم (سرباز است طفلك!) و اين رفيق شاكي‌ام (مثل خودم!):

اين‌جا  و  اين‌جا

 

دوم اين‌كه چند روز پيش‌تر توي تاكسي نشسته بودم و راديو هم روشن بود. گوينده‌ي راديو ناگهان با يك شور انقلابي هوار كشيد «خب مي‌دونيد كه ديروز روز ملي خليج فارس بود...» كمي مكث كرد، گفت «...اصلاح مي‌كنم...» منتظر بودم مثلاً بگويد امروز است يا ـ چه مي‌دانم ـ بگويد پريروز بود مثلاً. فكر مي‌كنيد طرف چه جوري ادامه داد؟ با همان حرارت قبلي مجدداً عربده كشيد «...روز ملي خليج هميشه فارس بود»! گمان‌ام شعارزدگي دارد به‌تدريج عقل فرد فرد ملت ما را زايل مي‌كند.

 

و

 

اول اين‌كه [...]

 

حكم آن‌چه تو فرمايي؟

طولاني است؛ همين‌جا بخوانيدش.