آه اي ناشنيدهها...
حدس ميزنم اگر يك روز همهي چيزهايي كه بهم نگفتهاند را يكجا بشنوم دق ميكنم؛ از غصه يا از شوق، چه فرقي دارد؟
نميدانم چرا حالا يادش افتادهام:
سالها پيش، جايي خواندم كه «...وَ ما مِن مسجدٍ إلّا هَدّمَه»؛ يعني مسجدي باقي نميماند كه ويرانش نكند.
كي؟ كِي؟
منجي؛ روزي كه بيايد.
شنيده بودي؟
پينوشت: ناشنيدهها يا كمتر شنيدهها معمولاً جذاباند. بعيد ميدانم وقتات تلف شود اگر اين را حوصله كني و بخواني. ويرايشاش هم كردهام تا خواندنش روانتر باشد. دو جور ميشود خواندش: جوابيه يا ناگفته. حال هركدام را نداري، آن جور ديگر بخوانش. به تعبير علي ابن ابيطالب، فارغ از اسمها ببين حرف چيست.
بعداً چيزكي مينويسم ـ حتماً ـ دربارهي بلايي كه «ايدئولوژي» در اين ملك بر سر «تفكر» آورده است؛ با خوب و بدش كاري ندارم.