اگر خواستي از اين مطلب در جايي استفاده كني يا منتشرش كني، لطفاً منبعش را بگو.
ساختن انيميشن يكي از سختترين كارهاي دنياي سينماست و فرآيند زمانبر طاقتفرسايي دارد. دقت
در جزئيات براي پرداخت اغراقشدهي كاراكترها و فضاي يك فيلم كارتوني، واقعاً كار آدمهاي كمحوصله نيست. اما سختتر از آن، ساختن انيميشني است كه ويژگيهاي منحصر به خودش داشته باشد و در ميان انبوه توليدات فانتزي در سينما بتواند تبديل به اثري ماندگار شود. در واقع ميشود گفت هر انيميشني به دليل خلق يك فضاي مطلقاً خيالي، به خودي خود جذاب است اما تلفيق عناصر جذاب براي خلق يك اثر منحصر به فرد، كار ويژهاي است. جذابيت يك چيز است و ماندگاري چيز ديگري است كه به عوامل ديگري علاوه بر جذابيتهاي صرفاً بصري بستگي دارد.
خلاقيت مضاعف
دقت بصري در انيميشنهاي آمريكايي در كاملترين شكل ممكن اتفاق ميافتد. آنجا فناوري در اوج است و بنابراين صحبت در اين رابطه را فعلاً بيخيال ميشويم. دستاوردهاي فني و تكنولوژيك هم در جاي خودش قابل بحثاند، اما اينها آن چيزي نيستند كه امتياز «رتتويي» باشند. به هر حال مسلم است كه دنياي انيميشن و مخصوصاً انيميشنهاي كامپيوتري (CGI) زمينه را براي ارائهي انبوهي از ايدههاي ناب و بكر و ديدهنشده فراهم ميكند، ولي مهم استفادهي درست از اين عناصر براي روايت خلاقانهي يك داستان است. مسأله اين است كه سازندگان «رتتويي» از ابزاري كه تكنولوژي در اختيارشان قرار داده ذوقزده نشدهاند و از آنها خيلي خوب و درست و بهاندازه استفاده كردهاند. در واقع مسألهي آنها نمايش ميزان قدرتشان در پرداخت بصري نماهاي يك انيميشن كامپيوتري نبوده، بلكه از اين امكان براي باورپذير كردن فضا و منطق داستاني پيچيدهشان بهره گرفتهاند. اين اتفاق را مثلاً با «شرك سوم» كه امسال همزمان با «رتتويي» ارائه شد مقايسه كنيم.
□
دستاوردهاي فني در «شرك سوم» هم بسيار پررنگ است، اما توليد آن فيلم اتفاق ماندگاري نيست. ممكن است از جهت دستاوردها يك نقطهي تاريخي باشد اما سازندگان «شرك سوم» بيش از آن كه به داستان و شخصيتپردازي توجه كنند، تلاش كردهاند از جلوههاي كامپيوتري ممكن استفادههاي بيشتر و خلاقانهتري بكنند و با بهره بردن از اين شيوه جذابيت خلق كنند. مهمترين نكات «شرك سوم» يكي ايدههاي عجيب و غريب و دور از ذهن و بهشدت فانتزي است كه فقط در دنياي «شرك» امكان بروز دارند و ديگري دستاوردهاي تكنولوژيك است كه به طرز اشباعكنندهاي در طول فيلم به كار گرفته شدهاند. بله، آدمها از ايدهها و تصاوير هيجانزده ميشوند كه «واي... چه فوقالعاده!» (اين در كوتاهمدت هم جواب داد و به فروش فيلم كمك كرد)، اما فيلم تأثيري فراتر ازاين جذابيتهاي آني ندارد و بهتدريج با پيشرفتهاي بعدي كمرنگ ميشود. در واقع اين دستاوردها قادرند مخاطبان را مبهوت كنند، اما «اثرگذاري» نياز به «خلاقيت مضاعف» دارد. تمام اين قبيل دستاوردها را در «رتتويي» هم ميشود ديد و بسيار هم خوب از آب درآمدهاند، اما خلاقيت در فضايي كه خواه ناخواه خلاقانه است (به اين دليل كه عناصر تشكيلدهندهي آن فضا هيچ مابهازاي بيروني ندارند و فانتزي محضاند) كاملاً بستگي به دهها ريزهكاري ديگر مثل شخصيتپردازي و دكوپاژ و داستان و روايت و... دارد و اين همان خلاقيت مضاعف است.
چوب جادو
درست است كه ايدهي اوليه بسيار مهم است اما اتفاقي كه در «رتتويي» افتاده باز هم فراتر از يك ايدهپردازي خلاقانه است. ايدهي اصلي «رتتويي» اتفاقاً چيز نويي نيست. ايدهي آشپزي كردن يك موش در يك انيميشن، چيزي نيست كه خود به خود خيلي خاص باشد؛ از آن جنس ايدهپردازي كه مثلاً در «كمپاني هيولاها» ديديم و آن ايده فيلم را براي ما تبديل به يك اتفاق ويژه كرد. آن اتفاق خاص در «رتتويي»، بسط خلاقانهي ايدهي مركزي و استفادهي مناسب و بهجا از اجزاي اين ايدهي گسترشيافته است كه مثل يك چوب جادويي از يك ايدهي ساده و حتي تا حدودي تكراري، بناي داستاني باشكوهي ساخته است. در واقع ميزان خلاقيت در پرداخت «رتتويي» را ميشود با ميزان خلاقيت در ايدهپردازي «كمپاني هيولاها» مقايسه كرد.
كاراكترها
استفاده از كاراكترهاي جك و جانور و هيولا تا قيام قيامت هم جذاب و گيرا خواهد بود اما خيلي كم پيش ميآيد كه جذابيت اين كاراكترها تاريخي بشود. براي اين منظور، شخصيتها بايد ويژگيهايي فراتر از «خيالي بودن» داشته باشند. مثلاً در خيلي از انيميشنها فقط به خاطر اغراقآميز كردن فضاي فيلم است كه شخصيتها در قالب حيوانات يا موجودات افسانهاي تصوير ميشوند. در واقع ميتوانيم خيلي راحت به جاي هركدام از شخصيتها معادلهاي اغراقشدهي انساني تصور كنيم و داستان را همانطور تعريف كنيم. مثلاً همين «فصل موجسواري» ـ كه به طرز عجيبي با اينكه هيچ شانسي نداشت نامزد اسكار امسال هم بود ـ را در نظر بگيريد. همان جوري است که گفتم. اما نكتهي انيميشنهايي مثل «كمپاني هيولاها» و «رتتويي» اين است كه هيچ كاراكتر ديگري غير از همين كاراكترها نميتواند داستان را اينگونه كه هست، پيش ببرد.
□
«رتتويي
» مدام بين فضاي خيالي (فانتزي) و فضاي واقعي (رئال) ميلغزد؛ بدون اينكه يكي را فداي ديگري كند. رد اين ظرافت مثالزدني را از كاراكترها ميشود گرفت و تا تمام اجزاي فيلم (مثل سبك روايي و عناصر داستاني و ساختار فيلمنامه و ساختمان بصري فيلم) دنبال كرد. مثلاً تيم آشپزخانه كه بخشي از كاراكترهاي فرعي فيلم را تشكيل دادهاند، آدمهاي خيلي واقعياند و هر كدام سرگذشتهاي كاملاً رئال دارند: مثلاً يكي عضو نهضتهاي مقاومت در طول جنگ جهاني دوم بوده. اين فضا يك بستر كاملاً رئاليستي فراهم ميكند، اما داستاني كه در اين بستر روايت ميشود بهشدت فانتزي است: موشي كه در همين آشپزخانه و پنهان در ميان تمام اين آدمهاي واقعي مشغول آشپزي است و اتفاقاً از همهي آنها بهتر آشپزي ميكند!
گاهي هم برعكس، فضاي فانتزي كاملاً در خدمت داستان رئال فيلم است. مثلاً شخصيت «روح سرآشپز گوستو» كه كاملاً زائيدهي ذهن «رمي» (موش قهرمان داستان «رتتويي») است، در داستان هم جدي جدي در همان حد خيال و تصور باقي ميماند و حد تأثيرگذارياش روي زندگي قهرمان دقيقاً همان حدي از تأثير است كه يك رؤيا يا يك خيال در زندگي واقعي دارد. اين پرداخت خيلي ظريف و دقيقي است: در حالي كه خود قهرمان داستان يك كاراكتر مطلقاً فانتزي است، اما آن كاراكتر ذهنياش هم درست مثل يك خيال دست به كاري نميزند و حتي خيلي روشن با يك ديالوگ اين را ميگويد. اينجوري است كه مخاطب دائماً در مرز فانتزي و رئال قرار دارد.
□
«ديزاين» يا طراحي فرم كاراكترها بسيار ظريف و متناسب انجام شده است. ايدهي اوليهي فيلم ايدهاي است كه ميتوانست خيلي دستماليشده از آب در بيايد. چون «موش» كاراكتري است كه خيلي انيميشني است: يعني قابليت زيادي براي كارتون شدن و اغراقهاي انيماتوري دارد، اما «رمي» طراحي بسيار سادهاي دارد. طوري كه اگر يك موش واقعي را كنار «رمي» بگذاريم، خيلي فرقي ندارند. «رمي» چندان هم فانتزي نيست جز اين كه مثلاً كمي چشمانش درشت است. اما در كل به طبيعت موش نزديكتر است. مثلاً وقتي خيس ميشود كاملاً مثل موش واقعي خيس و زشت ميشود. اين طراحي دقيقاً متناسب با همان نسبت فانتزي و رئال در كليت فيلم رعايت شده است.
□
نكتهي ديگري كه در طراحي شخصيتها خيلي خوب رعايت شده، خاكستري بودن آنهاست؛ همان ويژگياي كه هميشه به پيچيدهتر شدن يك داستان كمك ميكند. اصلاً قهرمان داستان (رمي) به اين دليل خيلي دوستداشتني است كه خاكستري است. يا مثلاً وقتي طي يك فلاشبك همراه با «ايگو» ـ منتقد سختگير و منجمد و سردمزاج فيلم كه براي خودش يك پا «نوسفراتو» است! ـ به كودكي او ميرويم، ناگهان همين «آدم بَده» هم تبديل ميشود به كاراكتري دوستداشتني و كاملاً قابل همذاتپنداري. يا مثلاً «كولت» (زني كه در آشپزخانه كار ميكند) در سكانسي كه قرار ميشود آموزش «لينگويني» را به عهده بگيرد رفتاري كاملاً فمينيستي و حتي تا حدودي خشن اما دلپذير دارد و جزئيات سكانس (مثلاً ديالوگها) هم با نيمنگاهي طنازانه به الهمانهاي فمينيستي طراحي شدهاند، اما همين كاراكتر در يك سكانس ديگر (همان سكانس بامزهاي كه كمكم به رفتارهاي «لينگويني» مشكوك ميشود و ميخواهد از اسپرياش استفاده كند) در موقعيتي ناگهاني كاملاً زنانگي خودش را آشكار ميكند. چنين ظرافتهايي به اين شكل در انيميشنها خيلي كم طرح شده است.
□
«برَد برد» (كارگردان «رتتويي») ظاهراً خيلي عشق سينماست و از اين علاقه بهخوبي در ساختمان فيلم و مخصوصاً در طراحي كاراكترها استفاده كرده. مثلاً آن كاراكتر «سرآشپز خبيث» را در فيلمهاي فرانسوي زياد ديدهايم يا مثلاً «ايگو» نمونههاي فراواني در فيلمهاي رئال دارد. علاوه بر تمام اينها، «برد» در طراحي كاراكترهاي فرعي فيلم هم بسيار موفق است: آنها هم جذاباند و هم كاملاً در خدمت تعريف داستان و معرفي كاراكترهاي اصلي. مثلاً «اميل» (برادر رمي) به لحاظ خُلق و خو كاملاً نقطهي مقابل «رمي» است و بنابراين بهتدريج در طول سكانسهايي كه اين دو حضور دارند، شخصيت «رمي» بيشتر جا ميافتد. در سكانس گفتوگو در خانهي پيرزن، با چند ديالوگ ساده خيلي چيزها دربارهي رمي و رابطهاش با خانوادهي عجيب و غريبش روشن ميشود.
روايت
فيلمنامهي «رتتويي» با قدرت عجيبي ـ در حالي كه از ايدهي اوليه و فضاي فانتزياش غافل نميماند ـ داستاني پر از جزئيات دربارهي «زندگي» و برخي از اجزايش تعريف ميكند: از پيچيدگيهاي رابطهي زن و شوهر تا پديدهاي مثل نقد و منتقدان و تأثيرات فرهنگي اجتماعيشان، و تا خصلتهاي دروني آدميزاد مثل حسادت و فضولي و سودجويي. واقعاً حجم اين دست ظرافتها در طول داستان، آدم را كيفور ميكند: اين داستاني است شوخ و طناز دربارهي سادهلوحي و خيانت و رفاقت و ناسپاسي و رابطهي پدر ـ فرزندي و دروغ و نارفيقي و مصائب راستگويي و حتي فمينيسم! همهي اينها خيلي ظريف و زيرپوستي و بدون هيچگونه تأكيد پررنگي روايت ميشوند و دركشان جداً نياز به تمركز و دقت فراوان روي جزئيات دارد. مثلاً فيلم طي يك پلان خيلي خيلي كوتاه و البته هجوآلود نگاهي به ظرافتهاي رابطهي زناشويي دارد (همان صحنهاي كه «رمي» از توي سوراخ سقف به طور اتفاقي درگيري بامزهي يك زوج جوان را ميبيند). قهرمان داستان همين را ياد ميگيرد و در موقع مناسب براي فرار از مخمصه به كار ميگيرد! اين ساختار محكم فيلمنامه است. يكي از بزرگان ادبيات جملهي معروفي گفته: «اگر جايي از داستانت يه تفنگ به ديوار آويزونه، بايد حتماً يه جايي از داستان شليك كنه». در «رتتويي» دقيقاً همينطور است و هيچ چيز رها نيست. نه كاراكترها ولاند، نه اشياء توي صحنه ولاند و نه يك رياكشن بيربط از كسي سر ميزند. حتي نگاههاي كوتاه در حد يك ثانيه هم كنترلشدهاند و متناسب با كاراكتر و داستان طراحي شدهاند (مثل نگاه همان آشپز عضو نيروهاي مقاومت در لحظهاي كه «كولت» مشغول معرفي اعضاي آشپزخانه به «لينگويني» است).
□
شيوهي روايت «رتتويي» در ميان انيميشنها شيوهي بسيار متفاوتي است: داستان از جايي شروع ميشود كه 10 دقيقه بعد به همان نقطه ميرسد؛ يعني يك شروع كاملاً سينمايي. قهرمان اصلي طي يك فلاشبك 10 دقيقهاي معرفي ميشود و بعد تازه وارد داستان ميشويم و داستان را در زمان حال پي ميگيريم. اما دوباره از اواسط فيلم، راوي داستان (كه همان «رمي» است) با تكنيك فلاشبك مشغول روايت وقايع ميشود. اين تغيير لحن روايي از زمان «حال» به «گذشته»، آنقدر ظريف در ميانههاي فيلم اتفاق ميافتد كه به هيچ وجه لطمهاي به روند دراماتيك فيلم و سير منطقي وقايع داستان وارد نميكند و بسياري از تماشاگران حتي متوجه آن هم نميشوند.
داستان
داستان رابطهي انسان و حيوان (يا در شكل عامتر، انسان مدرن و طبيعت) چيز جديدي نيست. همين اخيراً يك نمونهي درخشان مثل «آن سوي پرچين» را ديديم. مثلاً همان نگاه هجوآميز به رفتار بشر جديد كه در «آن سوي پرچين» هم بود، در «رتتويي» هم به شكل واضحي وجود دارد. اينها ايدههايي عميقاند، منتها در بيشتر انيميشنها معمولاً سريع سر و تهش را هم ميآورند. چيزي كه «رتتويي» را متمايز ميكند همين است كه هيچ چيز به خوبي و خوشي برگزار نميشود، بلكه ماجرا كمي پيچيدهتر و چندلايهتر پيش ميرود. مثلاً در همين فيلم «آن سوي پرچين» كه ايدهي پيچيدهي تقابل سنت و مدرنيسم دارد، كاملاً امكان پرداختهاي نيشدار و گزنده وجود دارد ولي همه چيز سريع جمع و جور ميشود و همه ميزنند و ميكوبند و همه چيز در سطح تمام ميشود. «رتتويي» دقيقاً اين جوري نيست! خيلي واقعيتر است. به عنوان مثال اين تفاوت دنياي آدمها و جانوران يا تقابل آدمهاي مدرن با طبيعت، در سكانس رويارويي «رمي» با فروشگاه تله و سم موش، كاملاً يك موقعيت ويژه و بهشدت دراماتيك خلق ميكند كه به اتفاقات ناجوري منتهي ميشود. از اين وضعيتها در طول فيلم زياد است، اما تلخي اتفاقات «كنترلشده» است و لطمهاي به ساختمان فانتزي و فضاي كارتوني فيلم نميزند. اين تعادل، استادانه تا پايان فيلم حفظ ميشود. پايانبندي فيلم اگرچه سياه و غمانگيز نيست، اما «هپياند» (Happy End) هم نيست. سير حوادث طوري طراحي شده است كه در ميان قهقههها ناگهان موقعيتهايي پيش ميآيند كه تماشاگر را شديداً تحت تأثير قرار ميدهند.
□
تمهاي داستاني فيلم، اصلاً سرخوشانه نيست و درونشان رگههايي از تلخي واقعيت هست. به عنوان نمونه، مفهومي مثل «گذر زمان» كاملاً در فيلم وجود دارد: زماني كه آن بلا سر رستوران نوستالژيك گوستو ميآيد و «سرآشپز گوستو»يي هم در كار نيست و حتي خاطرهاش (همان كه دستكم در خيال رمي ميديديمش) هم محو شده و ديگر از آن نقدهاي تند و تيز «ايگو» خبري نيست و او همراه بازماندگان آن رستوران باشكوه مشغول تجربهي يك زندگي جديد و متفاوت است، در واقع «دوراني سپري شده و دوراني ديگر شروع شده است». اين مضمون كاملاً رئاليستي است؛ كاملاً رئاليستي در يك بستر كاملاً فانتزي! نمونهي ديگر، مطرح شدن عجيب و غريب «مفهوم مرگ» است. در اوايل داستان جايي كه «سرآشپز خبيث» ميفهمد مادر «لينگويني» مرده، واكنش «لينگويني» ـ كه يادتان باشد يك شخصيت كارتوني است ـ بسيار غريب و نامتعارف است: او سريع ميگويد كه اصلاً جاي نگراني نيست، چون مادرش به بهشت و زندگي بعد از مرگ اعتقاد داشت و بنابراين با مرگش مشكلي پيش نيامده است! تلقياي كه از مرگ در كارتونها ديدهايم اصلاً اين شكلي نيست. كاراكتري ميميرد و به آسمان ميرود مثلاً. اما «رتتويي» دنيايي را تصوير ميكند كه در آن بعضيها اعتقاد به جهان آخرت دارند و بعضيها ندارند (يعني همين دنياي خودمان) و مادر «لينگويني» هم جزو آن دستهي معتقد است پس اصلاً جاي نگراني نيست! فيلم نسبت به مرگ ديد فانتزي ندارد و در عين حال دارد! اين فضاي كارتوني خيلي غيرمتعارفي است.
□
انيميشنها به هر حال قواعدي دارند؛ مخصوصاً انيميشنهاي «مكتب ديزني». معمولاً بيشتر اجزايشان كودكانه است. اما «رتتويي» اصلاً كودكانه نيست؛ با اينكه بچهها هم بسيار زياد دوستش دارند. اين يعني فيلم توانسته در اين حركت روي لبهي تيغاش ميان فانتزي و رئال، تعادلش را به شكلي تحسينبرانگيز حفظ كند. داستان خيلي پر از جزئيات است و نكاتي دارد كه بيشتر براي بزرگترها قابل درك است. تجربهي تماشاي اين ظرايف در يك انيميشن براي آدم بزرگها هم لذت زيادي دارد. اصلاً احتمالاً بچهها داستان «رتتويي» را خيلي خوب نفهمند، اما همان مقدار هم كه درك ميكنند برايشان بسيار جذاب خواهد بود و از طرفي بزرگترها هم با اثري روبهرو هستند كه رسماً بايد كلي عرق بريزند تا همهي ريزهكاريهايش را ببينند!
از طرف ديگر، تصويري كه «رتتويي» از جامعه براي مخاطب كودك ميسازد، فوقالعاده هنرمندانه است و بچهها تأثير ميگيرند. يك بچه در اين فيلم چيزهايي ميبيند كه در دنياي خارج از فيلم اصلاً امكان تجربهاش را ندارد. مثلاً اگر شمايل يك مأمور بهداشت را از يك بچه بپرسيم، شايد درست نفهمد كه اساساً داريم راجع به چي حرف ميزنيم. ولي فرض كنيد بعد از ديدن «رتتويي» او در جواب سؤال ما احتمالاً همان آدم توي فيلم را شرح ميدهد. در واقع مخاطب كودك صاحب چشماندازي شده دربارهي يك زندگي كارمندي روزمرهي كسلكننده. از اين نمونهها در «رتتويي» كم نيست.
□
بيشتر انيميشنهاي ديزني قبلاً رمانس بودند، يا مثلاً داستان پريان بودند. اما مخصوصاً بعد از «شرك» ـ كه احتمالاً نقطهي پايان داستانهاي پريان است ـ گونهي جديدي از انيميشنها شروع شده است: آثار
ي كه رئاليستي و عميق و اجتماعياند. «رتتويي» از اين نظر يك محصول درست و حسابي و بينقص است. اساساً مكتب ديزني دائماً در حال تغيير و تحول است و در دورههايي به لحاظ فرمي و مضموني متحول ميشود. نقاط عطفي هم داشته: مثلاً «شاه شير»، «حالت جديد امپراتور» (كارتونهاي سرشار از طنز فانتزي)، «ليلو و استيچ»، «مولان» (كه رفته بودند سراغ قصههاي ملل ديگر) و...
□
دوران انيميشن كلاسيك تمام شد. دوران داستان پريان هم تمام شد. رمانس هم. و حالا نوبت انيميشنهاي جديد است. الان گويا نوبت انيميشنهاي عميق بزرگسالانه است. اين موجي است كه شروع شده و انيميشنها ديگر صرفاً بچهگانه نيستند. اين ايدهها را قبلاً هم ديدهايم. مثلاً حتي همين ايدهي «رتتويي» كه يك موش آشپزي كند، سطحياش را قبلاً ديدهايم. منتها الان همان ايدهها دارند عميقتر روايت ميشوند. كارتوني مثل «رتتويي» جزو جريانسازهاست كه نوع ديگري از داستانگويي در انيميشنها را پيش رو گذاشته است.
