تبليغاتX
معقولات

معقولات

درباره‌ى‌موضوعات‌پيش‌پاافتاده

حق خشونت‌ورزي

از روبه‌روي متروي مصلا رد مي‌شدم. از توي تاكسي، جماعتي را ديدم كه درست روبه‌روي يك ميني‌بوس ـ كه درهايش باز بود و كسي داخلش نبود ـ مثل مجسمه ايستاده بودند دور دو نفر. موقعيت خيلي عجيبي بود: يكي پنجه‌هاي قوي‌اش را مشت كرده بود و مي‌كوبيد به گردن و پهلوي آن ديگري كه كتك مي‌خورد و هيچ كاري نمي‌كرد. معلوم بود كاري كرده كه حتا خودش هم پذيرفته كتك بخورد. شايد يك دزد بود كه مچش را در حال جيب‌بري گرفته بودند يا شايد هر چي؛ مهم نيست. به هر حال يكي مي‌زد، يكي مي‌خورد، همه ايستاده بودند و هيچ‌كس به آقاي قوي‌پنجه نمي‌گفت «اگر آدم هم كشته باشد، تو حق نداري بزني». البته من هم اگر بودم، نمي‌گفتم. اول اين‌كه از آن پنجه‌هاي قوي مي‌ترسيدم، دوم اين‌كه مثل همه حق به جانب مي‌ايستادم به تماشاي اين تئاتر خياباني درباره‌ي تقديس خشونت. هرچه باشد، آمديم و يك روز هم من مچ دزدي را در حال زدن جيبم گرفتم. همين جاها بايد به فكر حق خشونت‌ورزي آن روزم باشم ديگر، نه؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت   توسط احمد فرهنگ‌نيا  | 

خانه‌اي روي باد

اين يادداشت را براي «همشهري جوان» نوشتم؛ چاپ نشد.

 

من معمولاً بعد از اين‌كه به تأثير نقد و منتقدان روي اتفاقات فرهنگي كشورمان فكر مي‌كنم، هيچ فرقي با شخصيت‌هاي مشنگ كاريكاتورها ندارم؛ يك چشم به شرق و يك چشم به غرب و موهاي پريشان و لب و لوچه‌ي كژ و كوژ! گمانم حق دارم؛ مدت‌هاست مي‌بينم براي نظر «منتقدان» درباره‌ي توقف يا تغيير پديده‌هاي به درد نخور و بي‌خاصيت، تره هم خرد نمي‌شود اما در مقابل، حرف «معترضان» منجر به تعطيلي يا تعديل محصولات درست و درمان فرهنگي مي‌شود. خيلي بامزه است. مدت‌هاست كه رو ترش كردن معترضان به يك كتاب چاپ‌شده يا سريال در حال پخش يا فيلم روي پرده ـ بدون حتا يك كلمه حرف حسابي و تخصصي ـ با سرعتي حيرت‌انگيز منجر به توقيف يك محصول فرهنگي و حتي عذرخواهي رسمي مسئولان مي‌شود، اما درست در همين اوضاع تعدادي آدم ديگر كه اصلاً كار و زندگي‌شان كلنجار رفتن با كتاب و فيلم و رسانه است، خودشان را مي‌كشند كه «اين كار را نكنيد» و آن‌چه البته به جايي نمي‌رسد فرياد همين بخت‌برگشته‌هاست.

مدت‌هاست كه فقط اخم يك عده ـ كه معلوم نيست روي چه حسابي نماينده‌ي همه‌ي ملت ايران فرض مي‌شوند ـ كار را يك‌سره مي‌كند و تا تو بيايي به خودت بجنبي كه قصه چيست، همه چيز تمام شده و دستور توقيف و تعديل صادر شده و تصميم‌گيرندگان حتا از تو هم ـ در مقام عضوي از ملت ايران ـ عذرخواهي كرده‌اند كه چرا زودتر اين دستور را نداده‌اند (ماجرا وقتي جالب‌تر مي‌شود كه تو اصولاً موافق اين تصميم نباشي، چه برسد به قبول عذرخواهي!). آن‌وقت سال‌هاست عده‌ي زيادي منتقد گلوي خودشان را پاره مي‌كنند كه مثلاً «اي مديران محترم! فلان جشنواره‌ي بين‌المللي خوش آب و رنگ، ديگر هيچ كارآيي مشخصي ندارد و تبديل به يك اتفاق آشفته و بد‌ريخت شده و نه تنها هيچ گره‌اي باز نمي‌كند كه گره روي گره مي‌زند»، اما همه هم‌چنان استوار و پرخروش بر همان مدار سابق ادامه مي‌دهند!

اوضاع غريبي است: حرف‌هاي عده‌اي ـ كه اگر درست نگاه بكنيم نه تنها متخصص نيستند، كه حتي آدم‌هاي معقول و منطقي‌اي هم نيستند و احتمالاً سرجمع 300 نفرند! ـ حرف تمام ملت ايران فرض مي‌شود و به جمع‌آوري كتاب مجوزدار و توقف اكران فيلم مجوزدار و تعديل سريال در حال پخش از تلويزيون رسمي جمهوري اسلامي و عذرخواهي وزير و وكيل منجر مي‌شود، اما استدلال آدم‌هايي ديگر ـ كه عاقل‌ترند و دستي بر آتش فرهنگ دارند ـ درباره‌ي غلط بودن پديده‌هاي غلط، ميوميوي گربه‌هاي ايران هم فرض نمي‌شود و هيچ‌چي به هيچ‌چي.

كسي مي‌داند آن گروه اول چه‌طور با اين‌كه درك تخصصي و درستي از فرهنگ و فيلم و رسانه و كتاب ندارند، اين‌قدر اعتماد به نفس‌شان بالاست و حرفشان دررو دارد؟ كسي مي‌داند اين گروه دوم چرا با اين‌كه اهل فن‌اند و حرف حساب مي‌زنند، داخل آدم حساب نمي‌شوند؟ كسي مي‌داند نقد و انتقاد و منتقد يعني چي؟ اين يكي را گمانم خودم مي‌دانم: يعني هيچ‌چي؛ يعني كشك؛ يعني بناي فرهنگ روي باد هوا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت   توسط احمد فرهنگ‌نيا  |